سگ کوچکم عاشق دختر همسایه شده است، شبها که دختر همسایه لم میدهد
گوشهی پنجره و زل میزند به تاریکی کوچه، سگم خودش را رها میکند در
وسوسهی نگاهش و خواب رنگی دختری با چشمان خمار را میبیند.
امشب دخترک گفت: سگتان بیشتر از خودتان عشق را میفهمد.
دخترک همسایه نمیداند که گاهی انسانها از سگها وفادارترند.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
دل که تنگ باشد دیگر مرد و زن ندارد، اشک میدود تا گوشهی چشمانت و سر میخورد روی گونهها.
دل که تنگ باشد تنهایی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمیکنی.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
میگویم: تنت بوی خاک باران خورده میدهد.
میپرسد: یعنی عطر "بولگاری" بوی کاهگل میدهد؟
پ.ن: این روزها آدمها آنچنان در بوهای مصنوعی غرق میشوند که دیگر با خاک باران خورده مست نمیشوند.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
دخترک را در آغوش میگیرم، سرش را میبرد میان موهایم و با صدایی بریده بریده میگوید که آغوشم برایش پر از آرامش و امنیت است.
دخترک را بیشتر در آغوش میفشارم، نمیگذارم که بفهمد، من خودم به دنبال آرامش گم شده هستم.
پ.ن: شانههایت را برای گریه کردن دوست دارم.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشتهای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
از نظر من، او بیوفاست. از نظر او، پسری که دوست میدارد بیوفاست و از نظر پسرک، دختری که مرا دوست دارد بیوفاست.
پ.ن: و عشق داستان بیوفایی ما به معشوقهی دیگریست.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
دل گرفتن بهانه نمیخواهد، تنها شانهای برای سر گذاشتن میخواهد.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
میپرسد همه چیز خوب است، میگویم: همه چیز عالیست، جز اینکه نمیدانم چطور به تو بگویم دوستت دارم.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
اول: او شالگردنش را به آدم برفی هدیه میکند و من قلبم را.
من خون گرم به رگهای آدم برفی خواهم رساند تا بفهمد با حرارت عشق آب شدن چقدر با گرمای آفتاب تفاوت دارد.
دوم: من بودم و تنهایی و خاطرهی تو.
کسی آمد، مرا برد، تنهاییام را گرفت و خاطرهات باقی ماند.
سوم : من عاشق یک رویا شدهام، خیالت راحت باشد در خواب نمیشود خیانت کرد
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
من آدم برفی زیبایی هستم در حیاط خانهات، شب تو شال گردن پشمیات را بدور گردنم خواهی انداخت و نخواهی فهمید که من تا صبح از بوی شال گردنت آب خواهم شد.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
برف میبارد، به آخر خیابان رسیدهام، پشت سرم را نگاه میکنم تا رد پای تنهایی را ببینم که از دوردستها شروع شده است.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
Never explain yourself to anybody
because the person who likes you
does not need it and the person dislikes you
wont believe it
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
" هرگاه بندهای مرا بخواند، آنچنان به سخنان او گوش میسپارم كه گويی
بندهای جز او ندارم، امّا شگفتا بندهام همه را چنان میخواند كه گويی
همه خدای او هستند جز من! "
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
سخن اول :
هوا سرد شده است، دستهای من بیشتر از همه سرما را میفهمد.
سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی دستهایت را کسی نخواهد فهمید.
سخن دوم:
باران که ببارد، فقط عاشقها و کرمها بیرون میآیند. برای زیر باران بودن باید خاکی بود.
سخن سوم:
دانشجوی خسته که باشی، هرگز نخواهی فهمید چطور میشود که در نظر دانشجوی
ایرانی، شباهت حلقهی دست استاد و یکی از دختران هم کلاسی مهمتر از نقش
نانو تکنولوژی در قرن بیست و یکم است.
پ.ن:این روز ها عشق را گدایی می کنم...
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
غار کوچکی پیدا کردهام، بعد از یک دالان طولانی تنگ در عمق درهای سرسبز. غاری که برای زندگی مناسب نیست امّا برای مردن عالیست.
دوست دارم در دل کوه، در کنار نهر کوچکی که از وسط غار میگذرد، در آغوش هم بمیریم.
بگذار قرنها بعد که ما را خواهند یافت سالها سر کار بروند، بحث و بررسی کنند، نظریه پردازی کنند، بگذار من و تو به ریش همهشان از آن دنیا بخندیم.
میدانم هرگز به فکرشان خطور نخواهد کرد که قصّهی عشق از تمام فرضیههای باستانشناسی محکمتر است.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
و جالب است که اکثر مواقع عاشق کسی میشویم که در ابتدا هیچ شانسی ندارد.
کسی که در پس زمینهی نگاهمان جای دارد، نمیبینیمش ولی همیشه هست. عاشق کسی میشویم که اوّلین بار به ابراز عشقش خندیدهایم.
و هرگز نمیتوانیم بفهمیم چطور ناخواسته اینچنین دیوانهاش میشویم.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
بههوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم
من راست میگفتم، تو خودخواه هستی. آنقدر خودخواه که خاطرهی مرا بیش از خودم دوست میداری.
و تو راست میگفتی، من دیوانهام، آنقدر دیوانه که خاطرهی او را بیشتر از خودش دوست میدارم.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
فاحشهی پیر در بستر مرگ برایم گفت: صبر خدا روزی به پایان میرسد امّا صبر عاشق هرگز تمام نمیشود.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
من آرامش میخواهم و تو امنیت. تو در آغوش من امنیت مییابی و من در چشمان تو آرامش گمشدهام را پیدا میکنم.
داستان ساده است، ما به هم گره خوردهایم.
پ.ن: بدجنس نباش. تو میدانی مدل امن خوابیدن چهطوریست، جمع میشوی در
بغل من، درست مثل جنین در شکم مادرش. من امّا نمیدانم آرامش چه مدلیست،
شاید همین که سرت را بگذاری روی شانهام و نفس گرمت را رها کنی روی
سینهام، آرام شوم.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|
یکییکی جلو میروند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامهی اعمال هرکسی را
بلند بلند میخواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده
است. چند صد بار روزه گرفته است و...
نوبت به او میرسد، کارنامهی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست.
یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر میپرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ میدهد: او فاحشهای زیباروی بود که هر شب پیش از
خروج از خانه از من کمک میخواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من
تشکر میکرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را
در بهترین باغ بهشت جای دهید.
+
نوشته شده در ساعت   توسط ؟؟؟
|