تبليغاتX
یادداشت های یکی به اسم من
سگ کوچکم عاشق دختر همسایه شده است، شب‏ها که دختر همسایه لم می‏دهد گوشه‏ی پنجره و زل می‏زند به تاریکی کوچه، سگم خودش را رها می‏کند در وسوسه‏ی نگاهش و خواب رنگی دختری با چشمان خمار را می‏بیند.
امشب دخترک گفت: سگتان بیشتر از خودتان عشق را می‏فهمد.
دخترک همسایه نمی‏داند که گاهی انسان‏ها از سگ‏ها وفادارترند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

دل که تنگ باشد دیگر مرد و زن ندارد، اشک می‏دود تا گوشه‏ی چشمانت و سر می‏خورد روی گونه‏ها.
دل که تنگ باشد تنهایی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمی‏کنی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

می‏گویم: تنت بوی خاک باران خورده می‏دهد.
می‏پرسد: یعنی عطر "بولگاری" بوی کاهگل می‏دهد؟


پ.ن: این روزها آدم‏ها آنچنان در بوهای مصنوعی غرق می‏شوند که دیگر با خاک باران خورده مست نمی‏شوند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

دخترک را در آغوش می‏گیرم، سرش را می‏برد میان موهایم و با صدایی بریده بریده می‏گوید که آغوشم برایش پر از آرامش و امنیت است.
دخترک را بیشتر در آغوش می‏فشارم، نمی‏گذارم که بفهمد، من خودم به دنبال آرامش گم شده‏ هستم.
پ.ن: شانه‏هایت را برای گریه کردن دوست دارم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

از نظر من، او بی‏وفاست. از نظر او، پسری که دوست می‏دارد بی‏وفاست و از نظر پسرک، دختری که مرا دوست دارد بی‏وفاست.

پ.ن: و عشق داستان بی‏وفایی ما به معشوقه‏ی دیگریست.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

دل گرفتن بهانه نمی‏خواهد، تنها شانه‏ای برای سر گذاشتن می‏خواهد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

می‏پرسد همه چیز خوب است، می‏گویم: همه چیز عالیست، جز اینکه نمی‏دانم چطور به تو بگویم دوستت دارم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

اول: او شال‏گردنش را به آدم برفی هدیه می‏کند و من قلبم را.
من خون گرم به رگ‏های آدم برفی خواهم رساند تا بفهمد با حرارت عشق آب شدن چقدر با گرمای آفتاب تفاوت دارد.

دوم: من بودم و تنهایی و خاطره‏ی تو.
کسی آمد، مرا برد، تنهایی‏ام را گرفت و خاطره‏ات باقی ماند.

سوم : من عاشق یک رویا شده‏ام، خیالت راحت باشد در خواب نمی‏شود خیانت کرد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

من آدم برفی زیبایی هستم در حیاط خانه‏ات، شب تو شال گردن پشمی‏ات را بدور گردنم خواهی انداخت و نخواهی فهمید که من تا صبح از بوی شال گردنت آب خواهم شد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

برف می‏بارد، به آخر خیابان رسیده‏ام، پشت سرم را نگاه می‏کنم تا رد پای تنهایی را ببینم که از دوردست‏ها شروع شده است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

Never explain yourself to anybody
because the person who likes you
does not need it and the person dislikes you
wont believe it
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

" هرگاه بنده‏ای مرا بخواند، آنچنان به سخنان او گوش می‏سپارم كه گويی بنده‏ای جز او ندارم، امّا شگفتا بنده‏ام همه را چنان می‏خواند كه گويی همه خدای او هستند جز من! "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

سخن اول :

هوا سرد شده است، دست‏های من بیشتر از همه سرما را می‏فهمد.
سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی دست‏هایت را کسی نخواهد فهمید.

سخن دوم:

باران که ببارد، فقط عاشق‏ها و کرم‏ها بیرون می‏آیند. برای زیر باران بودن باید خاکی بود.

سخن سوم:

دانشجوی خسته که باشی، هرگز نخواهی فهمید چطور می‏شود که در نظر دانشجوی ایرانی، شباهت حلقه‏ی دست استاد و یکی از دختران هم کلاسی مهمتر از نقش نانو تکنولوژی در قرن بیست و یکم است.

پ.ن:این روز ها عشق را گدایی می کنم...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

غار کوچکی پیدا کرده‏ام، بعد از یک دالان طولانی تنگ در عمق دره‏ا‏ی سرسبز. غاری که برای زندگی مناسب نیست امّا برای مردن عالیست.
دوست دارم در دل کوه، در کنار نهر کوچکی که از وسط غار می‏گذرد، در آغوش هم بمیریم.
بگذار قرن‏ها بعد که ما را خواهند یافت سال‏ها سر کار بروند، بحث و بررسی کنند، نظریه پردازی کنند، بگذار من و تو به ریش همه‏شان از آن دنیا بخندیم.
می‏دانم هرگز به فکرشان خطور نخواهد کرد که قصّه‏ی عشق از تمام فرضیه‏های باستان‏شناسی محکم‏تر است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

و جالب است که اکثر مواقع عاشق کسی می‏شویم که در ابتدا هیچ شانسی ندارد.
کسی که در پس زمینه‏ی نگاهمان جای دارد، نمی‏بینیمش ولی همیشه هست. عاشق کسی می‏شویم که اوّلین بار به ابراز عشقش خندیده‏ایم.
و هرگز نمی‏توانیم بفهمیم چطور ناخواسته این‏چنین دیوانه‏اش می‏شویم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

به‏هوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم
من راست می‏گفتم، تو خودخواه هستی. آنقدر خودخواه که خاطره‏ی مرا بیش از خودم دوست می‏داری.
و تو راست می‏گفتی، من دیوانه‏ام، آنقدر دیوانه که خاطره‏ی او را بیشتر از خودش دوست می‏دارم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

فاحشه‏ی پیر در بستر مرگ برایم ‏گفت: صبر خدا روزی به پایان می‏رسد امّا صبر عاشق هرگز تمام نمی‏شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

من آرامش می‏خواهم و تو امنیت. تو در آغوش من امنیت می‏یابی و من در چشمان تو آرامش گمشده‏ام را پیدا می‏کنم.
داستان ساده است، ما به هم گره خورده‏ایم.
پ.ن: بدجنس نباش. تو می‏دانی مدل امن خوابیدن چه‏طوریست، جمع می‏شوی در بغل من، درست مثل جنین در شکم مادرش. من امّا نمی‏دانم آرامش چه مدلیست، شاید همین که سرت را بگذاری روی شانه‏ام و نفس گرمت را رها ‏کنی روی سینه‏ام، آرام شوم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  | 

یکی‏یکی جلو می‏روند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و...
نوبت به او می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ؟؟؟  |